شعار ما
باران، قطراتی برای نو شدن

پنج شنبه, ۹ بهمن , ۱۳۹۹ 15 جماد ثاني 1442 Thursday, 28 January , 2021 ساعت ×
أشعری تأسیس یا تجدید؟
05 دی 1399 - 21:36
شناسه : 488
بازدید 21
0
باران : أشعری تأسیس یا تجدید؟
ارسال توسط : نویسنده : ماموستا هادی احمدی منبع : مجله باران
پ
پ

أشعری تأسیس یا تجدید؟

چکیده:تاریخ أمّت اسلامی مملوء از اختلافات، کشمکش ها و انواع مشاجرات بوده و هست و این طبیعت قومی است که می اندیشند پس نه غیر عادی بوده و نه دور از انتظار.  اما با وجود راههای فرعی ،باریک و منحرف همیشه شاه راه “صراط المستقیم” نمایان و عیان بوده و رهروانشان آهسته و پیوسته آن را طی و حفظ کرده اند. این عجاله گمانه زنی هایی تاریخی است که سعی دارد این راه را به صورت إمتدادی به تصویر کشیده و از پیچ وخم های آن، دریچه های کوتاهی باز کند و تأثیر و عمق خدمت حضرت امام ابوالحسن أشعری”رح”  و اصحابش بر این راه وانعطاف پذیر تر کردن آن را مقداری واضح تر به نمایش بکشد.

کلید واژه ها :أشعری،أشاعرة، متکلمین،سنّت و جماعت ،فِرَق،  تجدید،تأسیسلإ بدعت.

مقدمه:

  1. اگر بنا باشد موضوع فِرَق و بالاخص موضوع أهل سنّت و جماعت را پی ریزی و تحلیل کنیم؛ناچاریم به اصل پیدایش و تکثر این فرقه ها بنگریم تا از این سر نخ به رمز وحدت فرقه اصلی “الجماعة“رسیده و مخ و نتیجه بحث خود را بیابیم . به هنگام بررسی این موضوع به الفاظی بر می خوریم که رنگ مصطلح را به خود گرفته و کلماتی اساسی و کلیدی در مبحث به شمار می روند مثل حدیث مشهور  “إفتراق أمّتی”، “الجماعة” “سواد أعظم” و… که در این راستا حدیث “إفتراق أمّتی”، رُل اساسی را بازی کرده و منبع این موضوع است و ناچاریم با ذکر حدیث به جزئیات آن بپردازیم؛چون ما را به نقاط مهمی می رساند. اصل حدیث را صاحب سنن اینگونه روایت کرده اند:  (افترقت الیهود على إحدى و سبعین فرقة و افترقت النصارى على اثنتین و سبعین فرقة و تفترق أمتی على ثلاث و سبعین فرقة كلّها فی النار إلا ملّة واحدة فقیل له : ما الواحدة ؟ قال :ما أنا علیه الیوم وأصحابی)   {رواه اصحاب السنن وغیرواحد من غیرهم و   رواه الحاکم فی المستدرک و قال: هذا حدیث صحیح على شرط مسلم و لم یخرجاه} : یهود به هفتاد و یک فرقة و مسیحیان به هفتاد و دو فرقة متفرّق شده اند و أمّت من نیز به هفتاد و سه فرقة متفرّق خواهند شد.  همه این فرقه ها در آتش خواهند بود الا یکی از  آنها! گفتند:آن فرقة کدامین است؟ فرمودند: آن فرقه ای که بر راه من و اصحاب من است.

حدیث مشهورتر از آن است که بر عموم مخفی بماند  و يا توضيح بطلبد، اما حقیقت ماجرا این است که قسمت آخر حدیث { كلّها فی النار إلا ملة واحدة} همه شرّاح و تحلیل گران حدیث را مضطرب و سر سام کرده و هریک به دری زده اند و هرکدام راه چاره ای پیش پا نهاده اند. عده ای از علماء آمده اند و راه را در انکار اضافه و زائده ای دیده اند که ترمذی روایت کرده و این قسمت آخر را از حیث اسنادی تضعیف کرده و آن را ساقط از اعتبار تلقی کرده اند تا مشکلی پیش نیاید و از تکفیر دیگر فِرَق خودداری نمایند. اما حقیقت ماجرا این است که با انکار یا تضعیف، معضل حل نمی شود چرا که این قسمت اضافه را هم ترمذی از حدیث عبدالله بن عمرو و هم أبو داود از حدیث معاذ و هم ابن ماجه از حدیث عبدالله بن عباس با اسنادی مناسب و قوی روایت کرده اند.

پس چاره چیست؟  براي حل، بازهم عده ای گفته اند: منظور جاودانگی در آتش نیست و عده ای گفته اند: یعنی به نسبت دیگر فِرَق  آنهابیشتر در آتش می مانند. اما  علّامه جلال الدین دوّانی در شرح قوی و زرّین خود بر متن  “عضد” قولی را آورده  که {در نظر نگارنده} بسیار شیوا بوده و تماماً معضل را حل می کند. این نظر می گوید: ما بیائیم و لفظ (أمّت)را در حدیث به “أمّت دعوة”معنی کنیم نه “أمّت اجابة”، که “أمّت دعوة” بسیار عام بوده و همه فرقه های خارج از دین را شامل می شود و حدیث معنایی زیبا و بدون خدشه می دهد؛ که یعنی همه‌ی آنهادر آتش اند بجز ملّت اسلام!. علّامه دوانی  برحسب عادت خود پس از نقل نظر تنها این نقد را وارد می کند که تعداد فِرَق أمّت کفر بسیار بیشتر از اینهاست پس این قول نمی تواند مشکل را رفع کند (دوّانی بر عضد/۴)

اما این نقد به آسانی قابل توجیه و ردّ است، و با ارجاع دادن فِرَق جزئی به فِرَق کلی  این مشکلِ شمارش حل می شود. چه اینکه همین مشکل به نسبت فِرَق اسلامی نیز مطرح است و اگر این شمارش و نحوه آن را تأویل نکرده و بار مفهومیِ مناسبی برایش نیابیم این مشکل همچنان پابرجاست. همانطور که حواشی گلنبوی و سیالکوتی به این مسئله اشاره شده است. {همان؛ با حواشی گلنبوی و سیالکوتی/۵}  

به همین خاطر علّامه شهید معاصر کورد رمضان البوطی این قول را ترجیح داده و آن را مناسب می داند و می گوید بجا و ضروری است که أمّت را به “أمّت دعوة” معنا کنیم  نه “أمّت إجابة”. سپس برایش دو دلیل ذکر می کند که قابل توجه اند:

۱٫ پیامبر فرمودند: (كلّها فی النار إلا ملّة واحدة)یعنی لفظ (ملّة) را به کاربردند که لفظ ملّة به معنی دین است نه فرقه  و گروه، و ملّة اسلام خود به تنهایی همه فرقه ها را شامل می شود.

۲٫پیامبر در صدر حدیث فرمودند(افترقت الیهود و افترقت النصارى)تقابل مقتضی این بود که پیامبر بفرماید: (و تفترق المسلمون) نه اينكه بفرمایند: (و تفترق أمّتی)، آری اگر منظور از فِرَق،  فِرَق درون دینی مسلمانان می بود باید اینگونه می فرمود. اما مادام که پیامبر بر خلاف سیاق حدیث به جای ( المسلمون ) از کلمه (أمّتی) استفاده کرده، این خلاف استعمال دلالت بر این دارد و منظور از أمّت همان “أمّت دعوة” است. (محمد سعید رمضان البوطی- المذاهب /۶)

من معتقدم این نظر هم با سیاق و ساختار کلی حدیث هماهنگ است و هم معضلات را حل می کند و هم لااقل کمترین نقد و اعتراضات بر آن وارد است.

۲- باید دانست که لفظ أهل سنّت و جماعت نه در قرآن و نه در حدیث نیامده است و حتی می توان گفت در عصر اصحاب نيز چنین لفظی به چشم نمی خورد گر چه لفظ  “الجماعة” در احادیث آمده است، اما لفظ أهل سنّت برای اولین بار توسط محمدبن سیرین {۱۱٫هـ} تابعی به کار برده شده است که می فرماید: (كان فی زمن الأول الناس لا یسألون عن الإسناد ، حتى وقعت الفتنة ، فلما وقعت الفتنة سألوا عن الإسناد لیحدّث حدیث أهل السنة ویترك حدیث أهل البدعة. ) { الخطیب البغدادی الكفایة فی علم الروایة / ۲۴۳ و السمعانی أدب الإملاء والاستملاء.۲/۴۳}:  در زمان های اولیه در مورد اسناد احادیث سئوال نمی کردند تا اینکه فتنه  {جعل و وضع و انحرافات} رخ داد و دیگر آن موقع در مورد اسناد سئوال کردند تا حدیث اهل سنّت پذیرفته شود و حدیث اهل بدعت رد و ترک شود.

این نخستین استعمال لفظ “أهل السنة” است تا آن جایی که ما خبر داریم. گرچه امام مالک که بعد از إبن سیرین است هنگامی که از او می پرسند أهل سنّت کیستند؟ میگوید: أهل سنّت آنهایی هستند که لقب ندارند.( ابن عبد البر الانتقاء فی فضائل الثلاثة الأئمة الفقهاء.۲/۳۵ و أبو عبدالله محمد،ترتیب المدارك ۱/ ۱۷۵)

۳- گرچه ما با لفظ (سواد أعظم)  و مفهوم أکثریت طرفیم و این فهم در میان عامّه و حتی قسمتی از خواص نیز  رایج بوده و هست که أهل سنّت همیشه دارای اکثریت آراء و بیشترین درصد مسلمانان هستند اما این فهم اصلاً صحیح نیست  و به دور از تحقیق است. اگر چه در اکثر مراحل تاریخ اسلامی  این حرف در عرصه واقعیت صدق کرده است، اما از حیث حقیقیت امر مفهوم  أهل سنّت و جماعت لزوماً خواستار اکثریت آراء و أغلبیت افراد نیست؛ چرا که آنچه معیار و میزان است خودِ حقیقت و نفس الامر است نه افراد؛ به علاوه اگر اینگونه باشد در برخي از دوره های تاریخی ما به معضل برمی‌خوریم و به بن بست خواهیم رسید. مثل  همین جهان حاضر اسلام و وضعیت کنونی که هرگز نمی توان مصداق این دیدگاه را پیدا کرد . همچنین  به این روایت صحیح و پر معنی  و توضيح اين دانشمندان توجه  فرمائید که   در كتب و منابع بسیاری آمده و علماء در باره اش شرح فرموده اند: «قال عمر بن میمون الأزدی، صحبت معاذا بالیمن فما فارقته حتى واریته فی التراب بالشام، ثم صحبت بعده أفقه الناس عبد الله بن مسعود فسمعته یقول: علیكم بالجماعة، فإن ید الله على الجماعة، ثم سمعته یوما من الأیام وهو یقول: سیلی علیكم ولاة یؤخرون الصلاة عن مواقیتها، فصلوا الصلاة لمیقاتها، فهی الفریضة، وصلوا معهم فإنها لكم نافلة، فقلت: یا أصحاب محمد ما أدری ما تحدّثونا! قال: وما ذاك؟ قلت: تأمرنی بالجماعة، وتحضنی علیها، ثم تقول: صل لصلاة وحدك، وهی الفریضة، وصل مع الجماعة وهی النافلة؟ قال: یا عمرو بن میمون قد كنت أظنك أفقه من هذا الجماعة ما وافق الحق وإن كنت وحدك».

 عمرو بن میمون می فرماید: به مصاحبت حضرت معاذ در آمدم و از ایشان جدا نشدم تا در شام دفنش كردم! سپس به خدمت فقیه ترین مردم  عبد الله بن مسعود در آمدم و شنیدم كه میفرمود: همراه و ملازم جماعت باشید چراكه دست خداوند نیز با جماعت است!. بعداً شنیدم در روز دیگری كه فرمودند: زمانی  والیانی بر شما خواهند آمد كه نماز را از اول وقت تأخیر می اندازند، شما در اول وقت  نمازتان را بخوانید و بعد با  آنهانماز بخوانید و نیتتان این باشد كه نماز اول فریضة و دومی سنت است. عمرو می گوید: سرورم! شما  چه دستور عجیبی به من میفرمائید! اول می فرمائید با جماعت باش و بعدا می فرمائید: به تنهایی نماز بخوان؟ ابن مسعود در جواب فرمودند: من فكر میكردم بسیار از این بیشتر درایت و فهم داشته باشی! “جماعة” آن است كه موافق حق باشد حتی ا گر تو تنهای تنها باشی!  إمام أبوشامة  در كتاب “الباعث” می فرماید:«امر به اتباع جماعة به معنی ملازمت و اتباع حق است حتی اگر اهل حق و طرفداران آن كم و اندك  و مخالفینش زیاد باشند چراکه منظور از حق، حقی است که جماعت اولیة در صدر اسلام به آن پایبند بوده اند و دیگر فراوانی و کثرت اهل باطل بعد از  آنهاقابل اعتبار و توجه نیست. حتی نعیم بن حماد در این باره می فرمایند: منظور این است هنگامی که “جماعة”  به فساد کشیده شد تو پایبند آن چیزی باش که قبلاً “جماعة”  برآن بودند قبل از آنکه تو نیز فاسد شوی و اگر در این حالت تو تنها بودی، آنگاه دیگر “جماعة” تنها تو هستی و “جماعة” عبارت از توست!»  { ر.ش. به: أبوشامة عبد الرَّحْمَن بن اسماعيل.  “الباعث على إنكار البدع والحوادث۱/۹۸- ۹۹ ”  وابن القيم “إغاثة اللهفان ۱/ ۷۰ ”   و “البيهقي “المدخل “}

این فهم أصیل، زیبا و عمیقی از مفهوم أهل سنّت و جماعت است و تاکید بر این دارد که حقیقت مهم است نه افراد و طرفداران آن، چون اینها همیشه در حال نوسانند و متغیر، بر خلاف حقیقت که ثابت است  و لایتغیر.

 4- با طرح این کلیات از علم فِرَق و توجه به این نکات می توان کم کم وارد اصل ماجرا شد و کنه قضیه را جست که آیا   “أشاعرة” در میان این فرقه ها در کجای جدول جای دارند؟ چه نوع فرقه ای محسوب می شوند؟ تفاوت آن ها با دیگر فرقه ها در چیست؟

حقيقت أشاعرة میان فرقه های زمانی:

عده‌ای فکر می‌کنند که  “أشاعرة” در میان دیگر فِرَق تنها امتیازشان به این است که علماء و اندیشمندان بزرگی را داشته اند، یا این که در أمتداد زمان و درازای تاریخ ماندگار بوده اند و بر خلاف دیگر فِرَق از صحنه روزگار محو نشده اند که البته اینها ویژگی ها و امتیازات فوق العاده ای محسوب می شوند. اما مشکل ما با این جواب در این است که این پاسخ  “أشاعرة” را همانند دیگر فِرَق یک فرقه احداث شده نشان می‌دهد و همانند دیگر احزاب آن را زائیده زمان و دستاورد احداث تاریخی میداند كه اتفاقاً هدف اصلی این مقاله و نگارنده  حذف و زدودن این پندار است . چرا که ما سخت مخالف این باور هستیم که  “أشاعرة” یک فرقه باشند و ما آن را در ردیف دیگر فرقه ها قرار نمی‌دهیم. در مرحله اول و قبل از هر توضیحی باید توجه داشت که منظور از لفظ”أشاعرة”همه أهل سنّت و جماعت هستند که هم أشاعرة، هم ماتریدیة،هم أهل حدیث، هم فقها و همه و همه‌ی آنها را شامل می شود. نه صرفاً پیروان امام أشعری. چرا که اگر اینگونه باشد پس علماء و عظمای قبل از أشعری چی بوده اند و پیرو چه اعتقادی بوده اند؟ جالب است که مخالفین اعتقادی  “أشاعرة” دقیقا همین پرسش را مطرح می کند که : اگر أهل سنّت و جماعت عبارتند از  “أشاعرة”و “ماتریدیة” پس بزرگان و اندیشمندان قبل از أشعری و ماتریدی أهل سنّت نیستند ؟ پر واضح است که در این سؤال جهلی عظیم نهفته است و سائل به جای پرداختن به معنا و مفهوم در گیر و دار الفاظ و عبارات است غافل از آنکه “عبارات تشنه معانی اند”. آری هرگز اینگونه نیست که بتوان گفت أشعری مؤسس مفهوم أهل سنّت و جماعت است و آن را بنا نهاده است.

 پس ماجرا چیست؟ چرا أهل سنّت و جماعت منسوب به أشعری و ماتریدی اند؟ اگر آن ها مؤسس نیستند پس چی هستند؟

قبل از دادن پاسخ باید توجه کرد که اصل ماجرا و مخ بحث ما در این پاسخ نهفته است و هر کس با تأمّل و انصاف به این سطور آتی بنگرد پاسخ را در مي یابد و خوب می فهمد که چرا اصرار داریم بگوییم  “أشاعرة” فرقه ای زمانی نبوده اند . و امتداد  آنها از بدو حضرت أشعری شروع نمی شود.  

و اما برای پاسخ و در واقع روشن ساختن چگونگی بروز امام أشعری و تجدید اصول اعتقادی  مسلمانان  بهتر آن می دانم به این کلام گهربار و دقیقي كه محقق معاصر أشعری  محمد زاهد کوثری در مقدمه زیبا و سنگین خود بر کتاب مشهور ابن عساکر (تبیین کذب المفتری)آورده اند توسل بجويم. اما چون متن مدّ نظر طولانی است، تلاش می کنیم که به امانت آن را به صورت گزیده در محضر شما قرار دهیم.

محمد زاهد کوثری در راستای تبیین خط تاریخی ظهور أشعری می نویسد: بعد از فتوحات اسلامی و گسترده شدن ممالک اسلام و اختلاط  انواع واقسام افکار غیر اسلامی با دین و همچنین ورود زنادقه در لباس دین، افکار مختلف و الحادی گوناگونی وارد مناطق اسلامی شدند و پس از کم رنگ شدن فتوحات، مردم وقت بیشتری برای تحقيق و بحث کردن در این امور را پیدا کردند بخصوص افراد بارزی مدام مشغول نشر الحاد در میان مردم بودند.خلیفه مهدی، به متکلمین و اندیشمندان دستور داد که این اباطیل را رد داده و با تألیف کتابهای علمی قلعه آنها را بشکنند. کسانی که در منصب و صدد دفاع از آئین و اعتقادات اصولی بودند عده ای از معتزله بودند که سخت در آن زمان از اصول دین دفاع کردند در آن میان هم غالب فقها و أهل حدیث در طول این منازعات منزوی و گوشه گیر بودند و اصرار داشتند که وارد این کشمکش ها نشوند بلکه به آنچه كه به صورت بديهی وضروری از دین ثابت شده است اکتفاء کردند. این در حالی بود که دشمنان دین دارای اسلحه‌ای بودند که مقابله با آنهامقتضی مسلح شدن به اسلحه  آنهابود و اگر مسئله همینطور اهمال می شد ممکن بود شکوک وشبهات  آنها به میان مردم نفوذ كند.  در این ظروف و وضعیت مأمون به خلافت رسید و حمایت داری کاملی از فکر اعتزال را در دستور کار خود قرارداد و تماماً و کمالاً مشغول اسپانسریِ مادّی و حکمیِ اعتزال شد، به حدی كه مردم را به زور بر اعتقاد به “خلق قرآن”  و دیگر افکار معتزله  برمي گماشت . این روند در طول خلافت معتصم و واثق بالله هم  ادامه داشت که حتی واثق بالله مسئله “رؤیت خداوند” را هم اضافه کرد.  به این صورت دشمنان معتزله مصیبت های زیادی را متحمل شدند تا اینکه متوکل بر سر دور آمد و این محنت را ختم کرد و مردم را از مناقشات کلامی منع کرد. سپس عکس العمل این حوادث به طور طبیعی پیش می رفت یعنی  حشویه و نواصب شأنشان  بالا می رفت و أهل نظر و معتزله پایین می آمدند. أهل سنّت و فقها و محدثین که در آرامش کامل مشغول کار خود بودند و حشویه هم روز به روز به مردم عامّه بیشتر نزدیک شده و خرافات و خزعبلات و اعتقادات باطل را ترویج می دادند از طرفی معتزله هم داشتند بر روی أهل فکر و اندیشمندان تاثیر می گذاشتند تا بلکه سلطه و حکم دیرین خود  را باز پس گیرند و  از سوئی دیگر ملحدین و قرامطه هم در فساد و تباهی فرو رفته بودند و فی المجموع مملکت از هر حیث رو به نابودی می رفت. در همچین شرایط دشوار و سختی حضرت امام ابوالحسن أشعری (رح) بر آنچه بر مسلمین می گذشت غیرت ورزید و بر نصرت أهل سنّت همت گماشت و أهل بدعت را نابود ساخت. نخست سعی در اصلاح دو گروه أمّت نمود تا  آنها را به راه وسط هدایت کند و فرمود : شما درست می گویید اگر منظورتان از قِدم قرآن نظم و حروف آن است و شما هم درست می گویید اگر قصدتان صفت نفسی و قدیم ذات باری است و همینطور  به همین گونه … تا آخر افکار و معتقدات فریقین.  بدین صورت  خداوند به او توفیق داد تا اتحاد صفوف مسلمانان را باز گردانده  و معاندین را شکست دهد .آ.هـ.د (محمد زاهد کوثری، مقدمه تبیین کذب المفتری/ ۲۰-۲۳)

توجه به این گذار  تاریخی و دقت به وقوع لحظه به لحظه این رویداد ها ما را با حقیقت داستان آشنا می کند و خود این نقل تماماً و کمالاً دلیل مدعای ماست که حضرت أشعری (رح) هرگز مؤسس فرقه ای به نام  “أشاعرة” نبوده و  “أشاعرة” هم فرقه ای ممتد از سال های ۳۰۰ به بعد نیستند.  آری؛ تأمّل در همین متن  به خودی خود کافی است، اما ما تلاش می‌کنیم آن را بیشتر بسط می‌دهیم تا هم این متن را توضیح داده و هم دلائل دیگری ارائه دهیم و مدعایمان را مبرهن تر و مستدل تر سازیم.

 این متن میخواهد چه چیزی به ما بگوید؟ واضح و شفاف است. مسلمانان بعد از رحلت حضرت رسول الله صلی الله علیه وسلّم دارای عقائد خود، اصول ثابت و باورهای راستین و یکدست و متحدی بودند پس از گذر دوران و بعد از چندی از رحلت ایشان بود که عده‌ای در موضوع جبر و اختیار، امامت، حکومت، عقل و نقل و دیگر اصول و فروع اعتقادی منحرف شده و دارای عقائدی  شاذ، تک رو و تازه شدند. این افراد و افکارشان به صورت تدریجی دارای هواداران و پیروانی نیز شدند و هر دسته و  هر گروه راهی کوچک برای خود باز کرد و رهروانی برای خود پیدا نمود. در گذر زمان اوضاع آشفته تر هم شد و هر دسته و هر أهل تخصصی مشغول کار اختصاصی خود بودند و سر در گریبان خود فرو برده بودند و کسی را تدبیر اتحاد و حل این پراکندگی ها نبود. راه چاره ناپیدا و رهبری که بتواند جامعه را احیا کند مفقود بود و اتحاد و اعاده ی مردم به عقائد سابق سلف صالح تنها رؤیای شیرینی جلوه می کرد.

در این موقع  و این شرایط بحرانی، خداوند که وعده حفظ دین خود را به همه عالم داده است مردی را می فرستد، هدایتش می دهد و نصرت خود را توشه راهش قرار می دهد چرا که ” إذا أراد الله شیئاً هیّأ اسبابه”. این مرد ربّانی  به میدان آمده  و فریاد می زند: ای مردم به جاده اصلی و شاه راه پهن و گسترده برگردید و از آن راه های فرعی و کوچک دست بردارید. همزمان  با این ندا و هم این جاده را تمیز کرده و سنگلاخ ها  و آشغال های راه را برداشته و آثار راه را برای مردم نمایان می ساخت.

بوطی در خصوص این معنا می فرماید : (با توجه به این وقائع تاریخی) به خوبی برایت روشن می شود قصد و نیت آنهایی که می خواهند  ناروایانه از امام أشعری رئیس فرقه ای سازند؛ چقدر باطلانه و ظالمانه است. قصد  آنها از این سخنان این است که اسلام را در نظر آنهایی که در صدد بررسی تاریخ آن هستند، به گونه‌ای جلوه دهند که گویا مجموعه ای از فرقه هایی دشمن و ستیزه جو و افکاری ناهمگون است و هرگز دارای ذاتی ثابت و جامع نیست. معاذ الله امام أشعری و ماتریدی کارشان بیشتر از زدودن انبوه و تراکم راه نبوده است. تراکم و انبوهی که بر شاه راه عظیمی سنگینی می کرد که پیامبر صلی الله علیه  وسلّم اصحاب خود را  برآن ترک کرده بود. شاه راهی که نزدیک بود در اثر پندار های ستیزه جوی برآمده از جهل و بدعت علائم و نشانه هایش محو شوند. و عمل این دو امام آن چیزی بود که جمهور أمّت اسلامی را اعم از مفسرین و محدثین و فقها بر آنها جمع کرد تا مؤید آنها بوده و تلاششان را سپاس گویند. (بوطی الانسان مسیر أم مخیر،پاورقی / ۱۶) .

 این یک واقعیت ملموس است و هر کس به دیده انصاف به تاریخ نگاهی گذرا بیندازد خوب می داند که أشعری هرگز در دین خداوند رأیی ابداع نکرده و نظری نوین نداده. پر واضح است که افکار أشعری تنها دفاع، توضیح، استنباط و استدلال بوده و بس و همه  نظرات ایشان مسبوق به سابقه بوده اند و علت انتساب  آنها به امام تنها از آن جهت است که أشعری آن ها را باز سازی کرده، بر آن ها استدلال نموده و آن ها را در قالبی علمی و کلامی درآورده است.

برای توضیح بیشتر و رساندن پیام  مبحث  مایلم به این مثال توجه کنید: امام أشعری در مورد جبر و اختیار تحلیلات و نظراتی دارند که به “مسئله کسب” شهرت دارد که اینجا جای تفصیل آن نیست. حالا عده ای سطحی نگر و تحریف گر  به هنگام بیوگرافی امام خیلی بی شرمانه می گویند : “أشعری صاحب نظریه کسب”!  به راستی این تعبیر مملوء  است از وقاحت و جهلی زشت به قرآن، به علم و به حقیقت. یعنی اگر أشعری بیاید و از آیه  { وَلَكِنْ يُؤَاخِذُكُمْ بِمَا كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ} (۱/۲۲۵)  و آیه { وَمَا أَصَابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ  (30/42)}  استدلالی بنا کند و آیه مذکور را تفسیر کند و نظر خود را از این آیات استنباط بکند؛ صاحب نظریه کسب محسوب است؟ جای تاسف آن جاست که عده‌ای به نام أهل تحقیق این ادعاها را مطرح می کنند.  بوطی در تحلیل این مقال می نویسد: آن چیزی که امام أشعری تقریر و اثبات نموده‌اند، نظریه ای نیست که آن را آورده باشد تا فکر اسلامی را غنی سازد. مگر اینکه برای ما جائز باشد آنچه را که قرآن و سنّت بیان کرده است نظریه ای بدانیم و بنامیم همانند نظریاتی که محققین و نویسنده های معاصر آن را پردازش می کنند و به آن ها نسبت داده می شود. همان گونه که برای ما جائز نیست بگوییم قرآن نظریه توحید، قضا و قدر و یا  بعث و نشور را برای ما آورده است همان طور درست نیست که بگوییم: قرآن (همینطور سنّت) نظریه کسب را در برابر نظریه متعزله درباره عدل آورده  است که معتقد است انسان خالق افعال خویش است. اما برخی از نویسندگان معاصر امام أشعری را صاحب نظریه ای دانسته اند که به صورت ناگهانی آن را به مردم مختلف ارائه کرده است که عبارت است از “نظریه کسب” گویی قرآن مالامال از ده ها آیات نیست که خبر از متحمل شدن انسان از نتایج کسب خود می دهند! یکی از این افراد استاد صالح الزرکان است که به تبع استاد خود دکتر محمود قاسم این “نظریه!” را به امام أشعری نسبت داده و می گوید: به خاطر تعارض  و عیوب این دو مذهب ( یعنی معتزله و جبریه) امام أشعری تلاش کرده که میان آن ها توفیق  و جمع حاصل کند و همزمان از جبر محض و آزادی مطلق رهایی یابد، بدین منظور  نظریه کسب را ابداع کرد.

آنگاه در تعلیق دیگری تاکید می کند که امام أشعری مخترع نظریه کسب است. سپس برگشته و می گوید: اما ظاهراً این نظریه سابق تر از أشعری  است چرا که امام طحاوی در کتاب “الأعتقاد فی أصول الدین” می گوید: افعال بندگان به خلق خدا و کسب بندگان هستند. (بوطی الإنسان مسیر أم مخیر / ۶۸-۶۹)

اگر ما اشعری را صاحب نظریه کسب بدانیم یعنی کسی قبل از ایشان به این موضوع نپرداخته است، آن را مطرح نکرده است و این ایشان بوده اند که این لفظ و این اصطلاح را متولد ساخته اند. بطلان و نا روایی این مستلزمات مشهود و واضح است. همانند این است که ما بگوییم: أبوالأسود دؤلی فاعل را مرفوع و مفعول را منصوب کرده است! عاقلان را اشاره ای کافی است.

این توضیحی از آن  مسأله بود که عرض کردیم؛ چیزی به نام مذهب أشعری، به آن تصور غلط وجود ندارد. امام سبکی می فرماید: بدان که امام ابوالحسن أشعری نه رأی را ابداع نموده و نه مذهبی را انشاء کرده اند بلکه تایید کننده مذهب سلف و مدافع معتقدان اصحاب پیامبر صلی الله علیه و سلّم بوده است و تنها به این دلیل مذهب را به او نسبت می دهند چون چهار چوبی را برای روش سلف منعقد کرده و بر آن متمسک شد و بر آن استدلال نمود. بدین شیوه کسی را که در این شیوه به او اقتدا کند و راه استدلالی او را طی نماید، أشعری می گویند. (ابن سبکی، طبقات الشافعیه / ۳-۳۶۵)

ابن خلکان می گوید: أشعری دارای اصول خود است و مدافع نصرت مذهب أهل سنّت و جماعت است که طائفه أشعریه به وی منتسب اند. (ابن خلکان، وفیات الأعیان ۲-۳۲۶)

اگر اینطور نباشد و واقعیت چیزی غیر از این باشد نتایج فاجعه باری رخ خواهند داد و آن وقت دیگر تکلیف عقائد أهل سنّت قبل از أشعری نامعلوم خواهد ماند و به همین دلیل است این عزیزان به نتایجی می رسند که برایشان قابل قبول نیست غافل از اینکه این نتایج حاصل مقدمات غلط و نابجای خودشان است. مادام  آنها “أشاعرة” را فرقه و أشعری را مؤسس یک مذهب خاص بدانند لاجرم و در نتیجه نمی توانند قبول کنند که  “أشاعرة” مساوی است با أهل سنّت و جماعت. چون این سوال پیش می آید که اگر أهل سنّت و جماعت عبارتند از  “أشاعرة” پس مسلمانان، فقهاء، مجتهدین عظام، تابعین و اصحاب و … که  “أشاعرة” نبوده اند چی هستند؟ تکلیف  آنهاچیست؟

اما با این تحلیل ما که معتقدیم کاملاً مطابق با حقیقت سیر تاریخی است و سخت بر آن تاکید داریم دانشمند علم فِرَق  و نِحَل و سلف همه  مردان این میدان  و صاحب مشهورترین اثر در این زمینه، عبدالکریم شهرستانی در “الملل و النحل”  در فصل سوم تحت عنوان {الصفاتیة} اینگونه می نویسد: «بدان که جماعت زیادی از سلف صالح صفات ازلی را برای خداوند منّان اثبات کرده اند مثل علم، قدرت، اراده، سمع، کلام، جلال، اکرام، جود، و …  وتفاوتی میان صفات ذات و صفات فعل  قائل نشده اند بلکه یک ساختار و در یک نوع صحبت کرده اند. همچنین صفات خبری را برای خداوند اثبات کرده اند. مثل “یدین” و “وجه” و  آنهارا تاویل هم نکرده اند فقط اینکه می گفتند این صفات در شرع آمده اند پس  آنهارا صفاتی خبری نامگذاری می کنیم. و چون معتزله صفات را نفی و سلف  آنهارا اثبات می کردند سلف به “صفاتیه” و معتزله به “معطلة” شهرت یافتند».  (شهرستانی، الملل و النحل. ۱/۱۰۴)

آنگاه پس از تجزیه و تحلیل دیدگاه سلف در ادامه می گوید: تا اینکه زمان به  عبدالله بن سعید بن کلاب و ابوالعباس قلانسی و حارث بن اسد محاسبی رسید. این سه نفر جزو سلف محسوب می شوند و تنها  آنهابه علم کلام مشغول شده و عقائد سلف را با دلائل کلامی و اصولی تایید کردند. بعضی تالیف کردند و عده ای تدریس و تحقیق کردند تا اینکه مناظره ای میان امام ابوالحسن أشعری و استادش در مسئله ای از مسائل صالح و اصلح، رخ داد و به منازعه پرداختند نهایتاً و در نتیجه أشعری به این طائفه “سلف” پیوست و سخنان آن ها را با دلایلی کلامی اثبات نمود و این مذهبی برای أهل سنّت و جماعت شد و نامه و علامت “صفاتیة” به  “أشاعرة” انتقال یافت (همان. ۱-۱۰۶)

این هم بیان همان واقعیت تاریخی است در قالبی دیگر و به همین خاطر است که  شهرستانی عبدالله بن سعید بن کلاب و ابوالعباس قلانسی و حارث محاسبی را جزو پیشگامان أشعری و امامان أهل سنّت  حساب می کند.

 دکتر سامی النشار می گوید: مادام که شهرستانی تاکید دارد که صفاتیة یا مثبته همان سلف أهل سنّت و جماعت اند پس “صفاتیة”، “سلف”، “مثبتة” و أهل سنّت و جماعت واحداند  و قبلاً هم گفته‌ایم عبدالله بن سعید بن کلاب و ابوالعباس قلانسی و حارث بن اسد محاسبی سردمداران این کار بودند و با معتزله مناظره کرده و از قدم صفت کلام دفاع می کردند . همچنین امام أشعری که بعداً آمد و در قاعده کلامی و منهج استدلالی به  آنهاپیوست .  از این سخن نتیجه می گیریم  عبدالله بن سعید بن کلاب{۲۴۰هـ } امام أهل سنّت در عصر خود بوده است و مرجع أهل سنّت به حساب می آید. حتی امام الحرمین {۴۷۸هـ} که امام أهل سنّت در عصر خود بوده او را به واژه “اصحابنا” خطاب کرده و او را جزو اصحاب مذهب أشعری به حساب آورده است (سامی النشار، نشأة الفکر الفلسفی فی الاسلام. ۱/۲۹۵) .

این متون تاریخی به اضافه اثبات ادعای ما، بزرگان و الگو های امام  أشعری را هم به ما معرفی می کنند و  مشخص می کنند که ابن کلاب و قلانسی و محاسبی سابقین و سلف أشعری در این زمینه هستند و نه تنها این ها بلکه بقیه ائمه عظام هم مقتدی به او بودند.

به این نص خود امام اشعری بنگرید که بهتر از هر کس دیگری بیانگر این حقیقت مذکور است:«اگر نفری سوال پرسد که: شما قول معتزله، قدریه، حروریه، رافضه و مرجئه را انکار کردید، پس معتقد خود و دیانت مورد باور خود را به ما معرفی کنید. در جواب باید گفت: سخنی که می زنیم و اعتقادی که بدان پایبندیم تمسک به کتاب خداوند و حدیث پیامبر صلی الله علیه و سلّم ، باور صحابه و تابعین و ائمه حدیث است. ما با اعتقاد  آنهاخود را عصمت بخشیده و معتقد به آن چیزی هستیم که امام احمد بن حنبل(رض) فرموده اند و خود را از قول مخالف ایشان برحذر می داریم. چرا که ایشان امامی فاضل و رئیسی کامل بوده اند که خداوند توسط ایشان حق را روشن ساخته و گمراهی را از بین برده و منهج را واضح گردانیده و  بدعت مبتدعین و بطلان باطلین و شک شکاکین را نابود ساخت. پس رحمت خداوند بر او باد که امام پیشتاز و دوستی  بزرگ و با عظمت بودند. رحمت بر او و همه ائمه مسلمانان باد».  (أشعری، الابانة  –۹-۷) (همچنین ر.ش.ابن عساکر.تبیین/۱۲۵ و رمضان البوطی.المذاهب/۱۰۹)

این نصِ خود امام أشعری است و صراحتاً بیان می کند که مذهب ما فقط اتباع کتاب و سنّت و پیروی از ائمه عظام است. بویژه ما به شهید این راه یعنی حضرت امام احمد بن حنبل اقتدا کرده ایم و تنها معتقدات  آنهارا زنده و مستدل ساخته ایم. که این کار با ادامه دادن توسط اصحاب أشعری در طبقات متدرج و پیوسته که توسط خود امام پایه ریزی شده بود شکوفاتر و پربارتر شد.  این مهم  توسط شاگردانش انتقال داده شد و توسط همین اصحاب و این طبقات، پویایی دوام و پر باری عجیبی به این راه داده شد.

اما پس از اثبات آنکه أشعری نه مؤسس بلکه فقط مجدد و مستدل بوده اند و پس از دانستن اینکه تنها از این روی مذهب به او نسبت داده می شود که ایشان بر خلاف دیگر علمای آن زمان از آن دفاع می کرد و بر آن استدلال نمود و دلائل مخالفین را نقد و نقض کرد و منهج اصولی و مستقلی پایه نهاد، می گوییم: پس از این مباحث و اثباتشان برای اتمام فائده موضوع و درک کامل از ماهیت أشعری و أشاعرة باید هم  بحث کوتاه و گذرایی از موضوعیت اصحاب أشعری مطرح شود و هم موضوع  حد وسط بودن  “أشاعرة”  و منهج أشعری مطرح شود که این دو مبحث دو نکته اساسی در بیان ماندگاری و بهره ی  “أشاعرة” از حقیقت دین هستند و چشم پوشی از  آنهاکم لطفی است به همین منظور وارد مبحث آتی خود خواهیم شد؛

اصحاب امام ابوالحسن أشعری :

مدرسه امام ابوالحسن أشعری قوی ترین مدرسه فکری فلسفی و کلامی‌ای است که بدون تعصب قوی ترین شخصیات و بزرگترین مردان فکر را به خود جذب کرده است. این بزرگان که از شاگردان خود امام أشعری شروع می شوند و سپس طبقه به طبقه تا قرون علمای متاخر ادامه  پیدا می کنند.  در طی این ادوار و گذر مراحل و آمدن بزرگ مردان اندیشه و تصورات و تأمّلات فکری، این مدرسه به کمال و اوج فکری خود رسید و نهایت شمول را فراگرفت. به نحوی که هرگز نمی توان مسئله ای کلامی فلسفی و حتی فکری را یافت که در این مدرسه تحلیل نشده باشد  و انواع و اقسام نظرات را بر آن وارد نکرده باشند.

این اصحاب در همه کتب ملل و نحل و فِرَق به همراه أشعری و مدرسه ایشان ذکر شده اند و می توان  بیوگرافی شان را در کتاب های منبع؛ همانند “الملل و النحل” شهرستانی، “الفرق بین الفرق”عبدالقادر بغدادی “ الفصل في الملل والأهواء والنحل ” از ابن حزم اندلسی  و به خصوص “تبیین کذب المفتری فیما نسب الی الامام ابی الحسن الاشعری” از  ابن عساکر، و دیگر کتب یافت که البته علمای معاصر نیز تا حدودی به جمع و ذکر  آنهاهمت گماشته اند. برای نمونه دکتر جلال محمد موسی  در کتاب خود “نشأة  الأشعری و تطورها” مستقلاً به این موضوع پرداخته است. هر چند تا غزالی یعنی طبقه شش رسیده و به خاطر طول ندادن از ذکر طبقه هفتم یعنی امام رازی و دیگران امتناع کرده است.

حضرت أشعری خود دارای شاگردان بسیار و اندیشمندی بوده است که می توان از برجسته ترین  آنهابه امامان: “ابوالحسن باهلی”، “محمد طبری عراقی”، “ابوبکر قفّال”، “ابوسهل صعلوکی” و “ابوالحسین بغدادی” اشاره کرد. (ر.ش.ابن عساکر. همان/۱۵۰-۱۶۰)

امام ابوالحسن باهلی خود به تنهایی شاگردان زیادی بر منهج أشعری تربیت کرده اند که سه نفر از  آنها ممتاز و جزو عظما و رکن های اصلی مدرسه أشعری محسوبند: ۱- استاذ أبو طیب باقلانی ۲-استاذ أبوالاسحاق اسفرائیی ۳-استاذ ابن فورک؛ که هر کدام تحول عظیم و عجیبی در مکتب أشعری ایجاد کردند حتی مؤرخین بر سر مجدّد بودن باقلانی و ابن فورک به نزاع پرداخته اند. اما ابو الاسحاق اسفرائیی می فرمایند: من در کنار امام ابوالحسن باهلی همانند قطره ای از دریا هستم و شنیدم که استادم ابوالحسن باهلی می فرمودند: من در کنار أشعری همانند قطره ای از دریا هستم. سبحان الله از این عظمت‌ها در مدرسه امام.

 استاد ابن فورک با نوشتن کتاب وزین خود “مجرّد مقالات الأشعری” خدمت شایانی به این مدرسه کرد و همه اقوال و عقائد امام أشعری را  به صورت دقیق و امانتدارانه و همچنین مستدل و مضبوط ارائه کرد. باقلانی با افکار و پی ریزی های خود جان تازه ای به این مدرسه بخشید.  و این بزرگان نیز خود شاگردانی تربیت کردند و  آنهاهم به  مرحله بعدیِ خودکمک کردند تا  نهایتاً و پس از اتمام مراحل دوم و سوم نیز قشیری ها و امام الحرمین ها و غزالی ها و  هرّاسی ها و رازی ها و … را به تاریخ معرفی کردند.  ذکر این نکته جوهر موضوع است که اصحاب أشعری مقلدین صرف نبوده اند چرا که اصولاً تقلید در اصول دین  برای عامّة جای ندارد چه برسد به این علمای عظام! :

فکل من قلد فی التوحید    . .  .     ایمانه لم یخل من  تردید

 بلکه این اندیشمندان استدلال های نوین کردند؛ دریچه های تازه ای باز کردند، مسائل را تکامل بخشیدند و حتی احیاناً در مسائل فرعی و نظری با امام مخالفت کرده اند. چه بسیارند مسائلی که اصحاب أشعری نظری مخالف نظر استاد و صاحب نظر مذهب خود را دارند که برای آگاهی و تفصیل این جزئیات جایی در این عجاله نیست اما می توان به کتاب “الملل و النحل” و به خصوص “نشأة الأشعریه و تطورها” رجوع کرد. اما اینجا با ذکر چند نمونه اجمالی مسأله را برای خواننده تصویر سازی می کنیم:

مثلا امام أشعری صفت “بقا” را به عنوان صفت موجود و مستقل قبول دارد. نه فقط یک اعتبار صِرف. در حالی که اکثر اصحاب او این نظر را نپذیرفته اند و یا مثلاً باقلانی در مورد مسئله “حال” که أشعری آن را رد کرده و قبول ندارد، مخالف أشعری است و “حال” را  اثبات می کند. (شهرستانی همان / ۱۰۷)

همچنین امام أشعری تاثیری برای قدرت عبد در نظر نمی گیرد. اما باقلانی معتقد است قدرت حادث است و موثر است . امام الحرمین نظری متوسط میان آن ها را ارائه می دهد که بیشتر توفیق هر دو سخن و به نوعی توضیح کلام أشعری است.(همان – ۱۰۹)

همچنین امام غزالی در مبحث تعارض عقل و نقل  در نصّ دینی، با أشعری اختلافاتی دارند. ( جلال محمد موسی، نشاة الأشعریة و تطورها / ۴۳۲)

 و دیگر مثال های فراوان که این جا جای اطاله ی  آنها نیست و هرکس مایل باشد می تواند به کتب های منبع مراجعه کند که در بالا ذکر شد.  در اینجا برای  اتمام فائده موضوع دوست دارم موضوع اصحاب أشعری را با ذکر دو نکته به پایان ببرم که در نظر نگارنده حائز اهمیت اند:

۱:اصحاب  امام  همانگونه که ذکر شد کار های بزرگ و ارزنده ای در راستای تکامل این مدرسه و پویا تر کردن آن به ثبت رسانیده اند.  یکی از این کار ها توضیح و روشن ساختن مراد أشعری است. چرا که اقوال امام در بسیاری از مواقع  کلّی و حتی بغرنج و غامض هستند و احیاناً در ظاهر مخالف  همدیگر هستند و چه بسا  همین عمق آن ها در بسیاری مواقع افراد سطحی نگر را به سوء فهم ها  و برداشت های غلطی برساند. گرچه هستند افرادی عمداً خود را به سوء فهم زده و اصرار دارند برداشت های نا صوابی از متون أشعری داشته باشند.  مثلاً أشعری معتقد است خداوند می تواند عبادت گذاران را عذاب دهد و این کار ابداً ظلم قلمداد نمی شود. این سخن هرگز حاوی معنای نامعقول و غیر صحیحی نیست و بلکه  بسیار واضح است. چرا که این سخن نه برای ما حتی  بر مبنای مقدمات طرف  ما هم مسلّم است و غیر قابل ردّ است . چرا که همه‌گان قبول دارند که قدرت باری  تعالی بر همه ممکنات سیطره دارد و جز به ممتنعات عقلی بر همه چیز تعلق می گیرد، {صغری } این کار هم  یعنی  تعذیب عابدین و صالحین ، عقلاً ممکن است و امتناعی در آن نیست{کبری}.  پس به سادگی  باید گفت: خداوند به   تعذیب صالحین و عابدین قادر است{نتیجه} . مسأله بدین وضوح و آسانی است. در ثانی أشعری می گوید: خداوند می تواند آن را انجام دهد. یعنی در حیطه قدرتش هست. نه اینکه  حتماً آن را انجام دهد. گذشته از این استدلال ها به راستی منع کردن خداوند از کاری  که مقدور و ممکن  است باعث نتایج فجیع و غیر قابل قبولی است که بر همه‌گان مشهود است. سامی النشار بسیار عمیق و نکته سنجانه نوشته است: معتزله محدود کردن قدرت انسان را جائز نمی دانند و می گویند: انسان خالق افعال خود است چون اگر اینگونه نباشد انسان را محدود کرده ایم!  اما در محدود ساختن قدرت خداوند  هیچ مشکلی ندارند و بدون إبا می گویند: خداوند نمی تواند عبادت گذاران را عذاب دهد و مشکلی  هم با این باور ندارند گرچه  مسبب محدود ساختن قدرت ذات باری می شود. (سامی النشار. همان/ ۱-۲۵۲)

 به همین خاطر یکی از کار های اصحاب أشعری توضیح معانی و پردازش مفاهیم دستگاه فکری أشعری است مثلاً ابن فورک در “مجرد مقالات الشعری” بار ها این کار را انجام داده است و تقدیم و تاخیر کلام اما را واضح ساخته و اگر توهم تناقضی بوده باشد آن را برطرف کرده است.

یا امام الحرمین در همان موضوع سابق ؛تاثیر قدرت عبد و عدم آن سعی دارد مراد أشعری را واضح تر سازد و بگوید: نفی قدرت و توانایی عبد هم از نظر عقل و هم از نظر أشعری غیر قابل قبول است و … آ.هـ. (شهرستانی همان۱ / ۱۱۱)  و یا مثلاً أشعری موضوع نقد علّیت ذاتی و پی ریزی علّیت جعلی را مطرح کرد. و بعد باقلانی و  امام الحرمین آن را  بسط و تکامل داده و سپس غزالی مستحکم آن را بسط داده و مستدل تر ساخته و آن را به نهایت اوج رسانیده است (جلال محمد موسی، نشاة الأشعریة و تطورها / ۴۵۳)  

در همین مبحث علّیت سوء فهم های زیادی واقع شده که اصحاب أشعری بزرگترین زحمت ها را کشیده اند تا حرف امام دقیق فهم شود. چرا که به هنگام نظر  سطحی و بدون تأمل  در این  سخن که “أشعری علّیت را نفی می کند” اینگونه فهم می شود که پس انسان می تواند آب بنوشد و سیراب نشود سم بخورد و نمیرد و دیگر  مستحیلات ظاهری.  اما نه أشعری چنین حرفی و نه حرفش چنین معنایی دارد. این مورد هم به همین روشنگری و توضیح باز می گردد که نشان هم  از  عمق کلام حضرت اشعری دارد و هم دقت و امانتداری و خدمت اشاعرة  را می رساند.  علّامه  جلال الدین دوّانی در شرح خود بر متن “عضد” در این باره می گوید:  واضح است هرگز منظور أشعری این نیست که علّیت و معلولیّت در دنیای حاضر وجود ندارد و به کار بردن اسباب منتج نتایج خود نمی شوند چرا که این حرف را حتی بچه ها هم نمی زنند چه برسد به شخصیتی همانند أشعریِ فاضل! بلکه منظور ایشان تنها این است که اسباب دنیا اسبابی عادی بوده و به جعل خداوند دارای قدرت سببیت شده اند و هرگز دارای قدرت ذاتی و اصیل  نیستند و نباید چنان پنداشت که آب به ذات خود سیراب کننده است و خواب به ذاتی خود می تواند انسان را استراحت بدهد. خداوند می تواند هر لحظه سببیت آنها را سلب کند. یعنی استحاله عادی و عقلی را جدا کرده  و سبب حقیقی و جعلی را تفاوت انداخته است دوانی. همان / ۲۹)  این سخن چه اشکالی می تواند داشته باشد؟ جز اینکه تقریر و اثبات سببیت از منظر أشعری تحت تاثیر مطلق خداوند است و جز اینکه عمق و ژرفای عرفان اسلامی و قادریت مطلق خداوند را به تصویر کشیده است؟ مگر اینگونه نیست که خداوند  خالق اسباب و جاعل سببیّت آنهاست و هرلحظه می تواند آنها را از سببیت سلب کند و می توانست دنیا را بر غیر این نظام و این اسباب بنا کند؟. رحمت  بی منتها بر  گور پر فروغ حضرت غزالی که فرمود:  “لیس فی الامکان أبدع مما کان”

۲:نکته دوم درباره اختلاف نظر اصحاب أشعری با أشعری است که در بعضی موارد شاید منجر به این شود که با معتزله _حکماً _و دیگر فِرَق هم رای شوند. در واقع  در این یک  مبحث خود چند ها مبحث درج شده است یکی همین که چگونه است  آنها با غیر فِرَق که مخالف أشعری اند هم رای شده اند؟ دوم اینکه مخالفت  آنهاچگونه است که  آنهارا از دایره أشعری خارج نکرده است؟ سوم سرنوشت این مسائل اختلافی چیست؟ در مورد نکته اول: باید دانست که این مسائل جزو مسائل اجتهادی و قابل نظر بوده و باید زیر ذرّه‌بین عقل قرار گیرند. پیش تر هم گفتیم تقلید در اصول دین جایز نیست و طبیعی است هنگامی که شخصِ ناظر و مسلح به علم کلام و صاحب نظر به  تحقیق و پژوهش پرداخته و راه را تا آخرش می رود به همان نتیجه ای ایمان می آورد که بدان رسیده است نه همان نتیجه‌ای که امام رسیده است. این طبیعت و ماهیت نظر و استدلال انسان های آزاده و تابع دلیل است.  درباره اتفاق  آنها با مخالفین هم هیچ گونه ایرادی وارد نیست؛ چرا که از اتحادِ نتیجه، اتحاد دلیل و مبنا لازم نمی آید. یعنی مثلاً اگر ابو هاشم معتقد به “حال” است تا از دست صفات، خود را نجات دهد  و مجبور نباشد غیر از ذات قائل به صفات باشد؛ قاضی باقلانی هرگز اینطور نیست یعنی هم “حال”  را قبول دارد  و هم  صفاتِ معانی به صورت زائد {لاهو و لا غیر} را اثبات می کند. و یا فخر رازی معتقد است پیدا شدن نتایج از مقدمات  یک لزوم عقلی است در حالی که معتقد به جعلی بودن اسباب است بر خلاف حکما .  اگر دو نفر در یک مبحث به یک نتیجه  واحد رسیدند  قرار نیست  بدین معنا باشد که دلیل  آنهاهم یکی باشد.  مثلاً هم حکما و هم معتزله  و هم صوفیة معتقدند که صفات عین ذات اند اما حکما به این دلیل به این معتقد رسیده اند چون به مبدأ  “واحد حقیقی”  و اینکه ” از واحد حقیقی تنها واحد صادر  می شود” باور دارند . ولی  معتزله به دلیل  ترس از ” تعدد قدماء”  به این نتیجه رسیده اند. صوفیه اما از مبحث “وحدت وجود” به این نتیجه رسیده اند.  ببینید یک نتیجه و سه دیدگاه و سه دلیل و سه مبدأ متفاوت که تفاوتِ فاحش مبادئ و دلیل آن ها غیر قابل انکار است.  از طرفی دیگر این اختلاف نظرها نشان آزادی رای  و حریت اندیشه و عدم تعصب است و دلیلی محکم است که  “أشاعرة” همیشهأابناءالدلیل اند و تابع عقلِ مستدل خود هستند نه تقلیدی کورکورانه و بزدلانه! و به حقیقت این “أشاعرة”  صاحب اراده حرّ و تفکر آزاد اند، نه فرقه هایی همچو معتزلیان دیروز و امروز که  ائد مردم را با زور شمشیر تعیین کرده و خبری از تفکر و پژوهش هرکس برای خود نیست.!

اما مبحث دوم که : این اختلاف نظر ها با امام مذهب چرا  آنهارا از مذهب أشعری خارج نمی کند اما دیگر مخالفان را خارج می کند؟جواب ساده و آشکار است. دستگاه فکری أشعری دارای کلیاتی است که اساسیات این مدرسه بوده و اصولی کلی محسوب می شوند. همانگونه در مدرسه اعتزال هم دقیقاً جریان بدین صورت است. مثلاً در مدرسه اعتزال آنچه اساسی و اصیل است موضوع اصول پنجگانه اعتزال است که  هر معتزلی‌ای به  آنها معتقد نباشد معتزله محسوب نمی شود _و لو اینکه در بیشتر آراء با معتزله هم رای باشد_ و اگر به آنها معتقد باشد معتزلی است و لو اینکه اختلافاتی جدی با دیگر معتزلیان داشته باشد. در مدرسه أشعری هم بدین صورت است. أشعری در مخالفه و رد مخالفین پایبند به اصولی است که جای شبهه نیستند. مثل حسن و قبح شرعی، مسئله کسب، موضوع افعال عباد، أجَل و غیر اینها که هیچکدام از اصحاب أشعری از  آنهاتخطی نکرده اند و قبول  آنهارا از مسلّمات دانسته اند. بلکه اختلاف  آنهادر فروعیات و مسائل جزئی است. این اتفاق در فروع فقه هم رخ داده است مثلاً حضرت شافعی دارای اصولی است که قواعد اجتهادی اصولی مذهب شافعی محسوب می شوند و تنها فقیه و مجتهدی  شافعی مذهب محسوب می شود که در دایره این اصول حرکت کند و لو اینکه در مسائل فرعی و جزئیات  آنها با امام مذهب خود مخالفت کند همانند اقوال مجتهدین فی المذهبی که در مسائل بی شماری مخالف نص شافعی نظر داده اند. فکر می کنم مسئله بسیار واضح است و ادامه بیشتر منجر به توضیح واضحات می شود.

اما نکته اخیر مبحث، که بالآخره تکلیف این مباحث اختلافی چیست؟ در این باره می توان گفت که برخی  مقداری تندی به خرج داده و خروج از نصوص امام را خروج از أهل سنّت و جماعت می دانند. اما واقعیت غیر این است. ما معتقدیم اتباع از امامان ماتریدی و أشعری به معنای إتباع از أهل سنّت و جماعت است و مادام از اقوال آنها خارج نشد از أهل سنّت و جماعت خارج نخواهد شد. وقتی هم که می گوییم خارج نشدن از اقوال این دو امام لازم است، منظور خارج نشدن از اصول و کلیات آنهاست نه فرعیات و جزئیات قابل اجتهاد چرا که پر واضح است اگر خروج از هر قول امام را خروج از أهل سنّت و جماعت بدانیم، نتیجه اش آن می شود که: اصحاب أشعری که در برخی اقوال مخالف أشعری بوده اند خارج از دایره أهل سنّت و جماعت اند و  گذاره ی “اصحاب أشعری خارج از أهل سنّت و جماعت” پارادوکسی مزخرف است که بسیار هویداست.

پس تنها إتباع اصول واجب است و خروج از اصول کلی و مورد اتفاق موجب خروج از أهل سنّت و جماعت می شود. احیاناً می بینیم عده ای به نام دفاع از أشعری مثلاً در مسئله “حال”  که  امام آن  را مردود می داند  و آن را هرگز نمی پذیرد؛ ، بسیار تند رفته و مسئله را غیر علمی و سخیف جلوه می دهند. غافل از اینکه نظر باقلانی هم همین است. ما نمی گوئیم که نظر باقلانی صحیح است و باید تأیید شود. چرا که نظر ما هم کاملاً بر وفق حضرت اشعری است و قائل به امری به نام “حال” نیستیم. اما منظور این است به هنگام ردّ نظریه ابوهاشم نیائیم بسیار تند برخورد کنیم و بگوئیم قائل شدن به “حال” خروج از اهل سنّت  و جماعت است ! و  یا بگوئیم این نظریه، نظریه اهل خرد نیست . چرا که همزمان شامل ابوهاشم و باقلانیِ شاگرد شاگرد أشعری می شود.

 پس باید إذعان کرد که اگر کسی به روش ماتریدی حسن و قبح را تحلیل کند {نه به شیوه معتزله} و قائل به حسن و قبح عقلی باشد؛چه مشکلی پیش می آید؟ معلوم است که هیچ.

 اگر کسی معتقد به عینیت ذات و صفات باشد و همانند صوفیه  باور داشته باشد  صفات عین ذات اند{ نه بر مبنای معتزله و حکما}چه مشکلی پیش می آید؟ معلوم است که هیچ.

این وسعت مذهب أهل سنّت و جماعت است و هر کسی غیر این را بداند ودایره را تنگ و تنگ تر کند خود را از تحقیق و  پژوهش علمی  محروم کرده و همچنین گوهرهای کلام  بزرگان و  اساطیر “أشاعرة” را درک نکرده است.

وسطیت و اعتدال أشعری:

آخرین مبحثی که می خواهیم آن را به عنوان شاخصه ای مهم از شاخصه های مدرسه أشعری و رازی از رازهای ماندگاری این مکتب ذکر کنیم، وسطیت و اعتدال این مکتب است که به حق می توان مدرسه أشعری را تفسیر واقعی  { وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا}(۱/۱۴۳) دانست.

بسیار مایلم برای بیان این وسطیت از بهترین  متنی  استفاده کنم که تا به حال با آن مواجه شده‌ام . این متن و  نقل صرف آن به مراتب بهتر از توضیح و تحلیل نگارنده است و بیانگری و توضیح لازم ندارد.  ابن عساکر در کتاب “تبیین کذب المفتری”  این متن  ذیل را  با سند خود از حضرت  امام الحرمین آورده  است که ما هم به صورت گزیده مهم ترین بخش هایش را ذکر می کنیم:

«أشعری در کتب معتزله، جهمیه و روافض تأمّل کرد و متوجه شد که  آنهاتعطیل و ابطال کرده اند و قائلند که :خداوند نه علم و نه قدرت نه سمع نه بصر و نه حیات و نه بقا و نه اراده ندارد. حشویه و مجسمه گفته اند: خداوند علمی دارد همانند علم ما، قدرتی دارد همانند قدرت ما، سمعی دارد همانند سمع ما و بصری دارد همانند بصر ما. امام أشعری هم راه میانه را طی کرده و فرمودند: خداوند علم دارد نه همانند علم ما، قدرت دارد نه مثل قدرت ما، سمع و بصر دارد نه مثل سمع و بصر ما. همچنین جهم بن صفوان می گفت: انسان نه می تواند چیزی را احداث کند و نه توانایی کسب دارد معتزله هم می گفتند: انسان هم می تواند خلق کند و هم کسب. امام أشعری هم راه میانه را طی کرده و فرمودند: انسان توانایی خلق ندارد اما قادر بر کسب است یعنی قدرت خلق را نفی کرد و توانایی کسب را اثبات . همچنین حشویه و مشبه می گفتند: خداوند به صورت مکیّف و محدود مثل همه دیدنی ها دیده می شود. معتزله، جهمیه و نجاریه می گفتند: خداوند به هیچ وجه دیده نمی شود. امام أشعری هم راه میانه را طی کرده و فرمودند:خداوند بدون حلول،حدود و کیفیت دیده می شود؛ همانگونه که ذات باری ما را می بیند در حالی که نه محدود است و نه دارای کیف، بدین صورت ما هم ذات حق را می بینیم بدون حد و کیف.

نجاریه می گفتند: خداوندن بدون حلول و جهت در هر مکانی هست. حشویه و مجسمه می گفتند: خداوند در عرش حل شده و عرش مکان اوست و  او بر عرش نشسته است. امام أشعری هم راه میانه را طی کرده و فرمودند: خداوند وجود داشته در حالی که مکان نبود سپس عرش و کرسی را خلق کرد و نیاز به مکان ندارد پس از خلق مکان هم همانگونه است که قبل مکان بوده است.

معتزله می گفتند: خداوند دست دارد، دست قدرت. و وجه دارد وجه او به معنی وجود اوست. حشویه می گفتند:  دست او عضو است و وجه همان صورت است. امام أشعری هم راه میانه را طی کرده و فرمودند: دست او دست صفت است؛ وجه او وجه صفت است همانند سمع و بصر.

معتزله می گفتند: نزول به معنی نزول آیات و ملائکه است “إستوی” به معنای “إستیلاء” و غلبه است. مشبه و حشویه می گفتند: نزول نزول ذات اوست با حرکت و انتقال از مکانی به مکانی دیگر و “إستوی” نشستن بر عرش و حلول در آن است. امام أشعری هم راه میانه را طی کرده و فرمودند: “إستوی” صفتی از صفات خداست و فعلی است که در عرش خلق می کند.

همچنین معتزله می گفتند: کلام خداوند مخلوق و حادث است. حشویه و مجسمه می گفتند: حروف مقطعه  و اجسامی که بر  آنهانوشته می شود و رنگ هایی که با  آنهانوشته می شوند و هر آنچه میان جلد قرآن است همه و همه قدیم و ازلی اند. امام أشعری هم راه میانه را طی کرده و فرمودند: قرآن کلام خداوند قدیم است و غیر متغیر و غیر حادث اما حروف و اجسام و غیره و همه آنچه در دنیا هست حادث است.

همچنین مرجئه می گفتند: هر کس یک بار اخلاص در ایمان داشته باشد نه با ارتداد و نه با کفر  مرتد نمی شود و کبیره ای برایش نوشته نمی شود. معتزله می گفتند: صاحب گناه کبیره با ایمان و طاعات صد ساله اش  هرگز از آتش خارج نخواهد شد. امام أشعری هم راه میانه را طی کرده و فرمودند: مؤمن موحد فاسق در مشیت الهی است اگر بخواهد او را می بخشد و اگر هم بخواهد او را عقاب می کند و سپس به بهشت می برد…آ.هـ.  همینطور  و به همین منوال در تمامی مسائل دیگر به این میانه روی ادامه داده اند.  این روش هایی که  امام طی کرده اند کورکورانه و بدون دلیل نبوده اند و  آنهارا به صورت بدعت نیاورده اند بلکه با دلائل محکم عقلی و حجت های قوی شرعی  آنهارا به اثبات رسانیده اند». (إبن عساکر . همان  / 119-121)

احساس می کنم نقل این متن بدین سان خود گویای تمام چیزی است که در موضوع وسطیت أشعری لازم داریم و ترجیح می دهم خاطر خواننده را با توضیح بیشتر مکدر نکنم و مستقیم به آخرین بخش مقاله و نتیجه گیریِ بحث متواضعانه خود بپردازم.

خاتمه و نتیجه گیری:

در طول این بحث و ارائه مباحث مذکور روشن شد که مدرسه أشعری پویاترین و قوی مدرسه ای بوده که دارای بزرگترین افراد و اندیشمندان بوده و هست و به حق مدرسه أشعری نماینده و مظهر عقیده أهل سنّت و جماعت است که در تاریخ به طور مستمر دوام داشته اند. دیدیم که بدعتی به نام مذهب نوین وجود نداشته و تأسیسی در کار نبوده است بلکه أشعری در زمانی که خود دست پرورده اعتزال بود به حقیقت پی برد و در حالی که فقها و أهل حدیث در انزوای کامل به سر می بردند، غیرتش بر أمّت اسلامی جوشید و با تبعیت از ائمه ای همچون عبدالله بن سعید بن کلاب و ابوالعباس قلانسی و حارث بن اسد محاسبی  و احمد بن حنبل و دیگر بزرگان سلف،  عقائد سلف صالح را احیاء کرده و با استدلال اصولی و پی ریزی منهجی سلیم و میانه رو که همزمان نقل و عقل را میدان می دهد عقائد اصحاب و تابعین را بروز کرد وآنها را در قالبی نوین و علمی در آورد و شاه راه رسول الله صلی الله علیه و سلّم را برای أمّت پاک سازی کرد و مدرسه ای عظیم بنا کرد که شاگردان و اصحابی پرورش داد که در طول قرون متداوم و سال به سال عظمت کلامی و فلسفی‌اش پرتو افشان تر می شد. این مدرسه توانست در همه ادوار و تا به امروز معاصر هم بزرگترین متفکرین و اندیشمندان مؤثر در همه زمینه ها را تحویل  داده و هم  بیشترین و ارزنده ترین خدمات را به جامعه ی جهانی اسلام، کتابخانه میراث کلامی، تمدن اسلامی، و عرفان ناب محمدی تقدیم نماید. این درحالی است که این مکتب مدام دارای مخالفین سرسخت و دشمنان بی انصافی بوده و هست  که مدام از گزند آنها در امان نبوده و نیست. اما این طبیعت بزرگی و عظمت است چرا که {المُهان لا یهاجَم} امر و چیز پست مورد هجوم قرار نمی گیرد.

 این وعده حق است و باید آنچنان باشد که هست و باید بماند این راه و این رهروان جاودانه اش حقا که { إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ } (۱۵/۰۹) و هرگز و هرگز دین خدا و حقیقت توسط نا أهلان از بین نخواهد رفت حقا که { يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ}(۶۱/۸) . و همین فضیلت و دلالت حقانیت مکتب أشعری بس که در طول این قرون دراز صد ها فرقه آمده و رفته اند و هیچ کدام را یارای مقابله با این کوه أحد آسا و این درخت ربانی نبوده است حقا که { أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ} (۱۴/۲۴) و همین است که حق می ماند و باطل رفتنی است حقا که { وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا} (۱۷/۸۱).

اللهم أرنا الحق حقا و ارزقنا اتباعه و أرنا الباطل باطلا و ارزقنا اجتنابه. آمین یا رب العالمین بجاه سید المرسلین و أولیائه الصالحین. أقول قولی هذا و أستغفر الله العظیم. و الحمد لله رب العالمین.

**    **    **    **    **    **    **

منابع و مآخذ:

  1. أشعری ابوالحسن علی بن اسماعیل. الإبانة عن اصول الدیانة. تحقیق و تقدیم د. فوقیه محمود حسن – دار الانصار  قاهرة چ۱ ۱۳۹۷هـ.
  2. إبن فورک الإصفهانی أبوبکر. مجرد مقالات الأشعری. تحقیق د. احمد عبدالرحیم – مکتبة الثقافیة  قاهرة چ۱ ۱۴۲۵هـ.
  3. إبن عساکر علی إبن الحسین. تبیین کذب المفتری فیما نسب إلی الإمام أبی الحسن الأشعری. تحقیق و تقدیم محمد زاهد کوثری – مکتبة الأزهر  قاهرة. {بدون ذکر نوبت چ و سال چ}
  4. الشهرستانی أبی الفتح محمد بن عبدالکریم. الملل و النحل. تحقیق أمیر علی مهنا، علی حسن فاعور – دار المعرفة بیروت چ۱ ۱۴۲۹هـ.
  5. بغدادی عبدالقادر محمد. الفرق بین الفرق – دار النشر  قاهرة چ۱ ۱۴۲۵هـ.
  6. ابن حزم أبو محمد علی. الفصل فی الملل و الأهواء و النحل تحقیق د. ستار علی احمد – دار النشر  قاهرة چ۱ ۱۴۱۸هـ.
  7. الْحَاكِمُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ. المستدرک علی الصحیحین مع تعلیقات الذهبی و هوامش الانباری. تحقیق. استاد محمد توفیق احمد. دالتراث-بیروت چ۱ ۱۴۱۹هـ.
  8. ابن عبد البر النمري بن عبد الله بن محمد أبو عمر يوسف.  الانتقاءفی فضائل الثلاثة الأئمة الفقهاء. {کتاب الکترونیک}
  9.  أبو عبدالله  بن احمد محمد. ترتیب المدارك و تقریب المسائل. {کتاب الکترونیک}
  10. أبوشامة بن اسماعيل عبد الرَّحْمَن.   الباعث على إنكار البدع والحوادث. تحقیق د.  سامیة محمد طاها. دارلکتب قاهرة . {بدون ذکر نوبت چ و سال چ}
  11. الدوانی جلال الدین محمد.  شرح الدوانی علی متن العضد – مکتبة محمد أفندی استانبول{بدون ذکر نوبت چ و سال چ}
  12. أبو زهره محمد. تأریخ المذاهب الإسلامیة – دار الأثر العربی  قاهرة{بدون ذکر نوبت چ و سال چ}
  13. النشار علی سامی.  نشأة فکر الفلسفی فی الإسلام – دار السلام  قاهرة چ۱ ۱۴۲۹
  14. موسی جلال محمد. نشأة الأشعریة و تطورها – دار الکتاب اللبنانی بیروت{بدون ذکر نوبت چ و سال چ}
  15. رمضان البوطی محمد سعید. المذاهب التوحیدیة و الفلسفات المعاصرة – دار الفکر دمشق چ۲ ۱۴۳۰
  16. رمضان البوطی محمد سعید. الإنسان مسیّر أم مخیّر – دار الفکر دمشق چ۹ ۱۴۳۰

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.